هوا آفتابی بود و هر دو بالای صخره ایستاده بودند . صدای آب رودخانه
ای که از دره می گذشت به گوش می رسید و باد شاخه های درختان چند متر آن طرف تر را
حرکت می داد . -
ببین آقا ! احتمالا سوء تفاهم شده . -
سوء تفاهم یعنی چی ؟ تو به شعور من
توهین کردی -
حالا چرا اینقدر عصبانی میشی ؟ اینو
بذار کنار . توضیح میدم . -
باید به عزرائیل توضیح
بدی . چاقوی بزرگی را به طرفش گرفته بود و با عصبانیت جلو می رفت . مرد با دستپاچگی
از او و چاقو فاصله می گرفت و به لبه ی پرتگاه نزدیک تر می شد . نگاهی به رودخانه
ی پایین دره انداخت و با جرأت توام با ترس سعی کرد چاقو را از دستش
بیرون بیاورد . مچ دستش را گرفته بود و فشار میداد . -
آقا من که مشکلی با شما ندارم . این
کارا برای چیه ؟ -
دستمو ول کن ... ولم کن ... -
دارم میفتم . خواهش می کنم ... آقا ... کفش هایش روی سنگریزه ها لغزید و دستش از مچ دست مرد جدا شد ، با فریاد بلندی
سقوط کرد . صدا چند لحظه بعد متوقف شد و مرد مثل اینکه به چیزی گیر کرده باشد ، بلند بلند
حرف میزد : عجب دره ی وحشتناکیه ، صدای رودخونه رو میشنوی ، شانس آوردم . به لبه ی پرتگاه نزدیک شد و به پایین نگاه کرد ، چهره ی مرد را دید که چند متر
پایین تر روی صخره ی کوچکی نشسته و به چشم هایش زل زده است . -
تو که هنوز زنده ای ! -
خب چه کار کنم مگه تقصیر منه؟ -
بیا این چاقو رو بگیر ، خودتو بکش . -
چه جوری ؟ -
رگتو بزن دست یا گردن فرقی نداره ، اگه
خواستی می تونی توو شکمت هم فرو کنی . -
نه ، می ترسم ، نمی تونم -
پس صبر کن از ماشین طناب بیارم . صندوق عقب را باز کرد و از بین وسایل پخش شده چند متر طناب بیرون کشید و به
طرف پرتگاه رفت . -
داشتی کجا در می رفتی ؟ ها ؟ -
به خدا هیچ جا ، همین جا بودم -
من این سر طناب رو می بندم به تیر برق و
سر دیگه رو میندازم پایین ، تو خودتو دار بزن خوبه ، می تونی ؟ -
نمی دونم ، امتحان می کنم ... □ -
چی شد ؟ تونستی ؟ -
بلد نیستم . -
گره بزن ، بنداز دور گردنت ، سعی کن
بمیری . -
دارم سعی می کنم . این طوری خوبه ؟ -
آره آره ... مردی ؟ -
آره ، فکر می کنم مرده باشم -
ببینمت ، آره مردی ! ولی من نمی خواستم
. تقصیر خودت بود که توهین کردی . متوجهی که ؟ -
آره می فهمم . حالا چی کار کنم ؟ -
خودتو بنداز توو دره ، این طوری جنازه ت
رو پیدا می کنن -
باشه انداختم . -
من دارم میرم ، چیزی لازم نداری -
نه تو فقط برو ، چیزی لازم ندارم . -
بذار حد اقل برات آب معدنی بخرم ، توو
رودخونه تشنه ت نشه به طرف فرشگاه رفت و چند بطری آب معدنی و آب میوه برداشت . -
می خوای برات مجله بخرم ، حوصله ت سر
نره ؟ چرا جواب نمیدی ؟ [ آخ حواسم نبود که تو مردی ] فروشنده در حالی که به مرد خیره شده بود پرسید : آقا با کی بودین ؟ با من ؟ -
نه با اون آقای توی دره بودم ، لطفا
اینارو حساب کنید . -
آقای توی دره کیه ؟ -
اونجاست . -
کجا ؟ -
پایین اون پرتگاه ، نمی بینید ؟ -
اینجا که خیابونه . دره دیگه چیه ؟
حالتون خوبه ؟ -
یعنی تو اون دره رو نمی بینی ؟ صدای
رودخونه رو نمیشنوی ؟ -
آقا مثل اینکه شما حالتون اصلا خوب نیست
. شاید هم ... چه عرض کنم . -
ببینم تو داری به شعور من توهین می کنی
؟ ... در بطری آب را باز کردم و قرصم را که حالا کمی هم از وقتش گذشته بود ، خوردم . زن کیف را از کنار صندلیم برداشت و به طرف در رفت . در حالی که از کارش متعجب شده بودم به طرفش رفتم و گفتم : خانوم ، چرا کیف منو برداشتید ، دارید می رید ؟ زن پاسخ داد : کیف شما ؟ یعنی چی ؟ این کیف خودمه . کیف را از دستش بیرون کشیدم و با ناراحتی گفتم : این کیف منه . تو از کنار صندلی من برداشتیش . خجالت بکش . چند میلیون پول توی این کیفه ، همه ی زندگی منه ، برداشتی داری می ری ؟ دسته ی کیف را گرفت و با عصبانیت گفت : من خجالت بکشم یا تو . توی این کیف یه کتاب و چند تا خودکار و یه سند زمین بیشتر نیست . چند نفر اطرافمان جمع شده بودند و هر کس حرفی می زد . مردی جلو آمد و گفت : خواهر من ، کیف رو باز کنید داخلش رو ببینید ، همه چیز مشخص می شه . و دیگران حرف مرد را تایید می کردند . مرد کیف را از دستم گرفت ، زیپش را باز کرد ، داخلش را دید و گفت : بله یک کتاب و یک سند و چند تا خودکار . همه به من نگاه می کردند . زن کیف را از دست مرد گرفت و با نگاه معنا داری به من خارج شد . جمعیت پراکنده شدند و من بی حرکت ایستاده بودم ... ماه توی چشم هایم قرمز شده بود و صدای گربه های باغ پشتی داشت از گوش هایم بیرون می زد . نمی دانستم دارم خفه می شوم یا یخ می زنم . خون تمام آب حوض را سرخ کرده بود و دست هایم قدرت حرکت کردن نداشت . ماه کم کم سیاه می شد و دست ها مثل گربه ها توی حوض می پریدند . چشم هایم را که باز کردم مادر گریه می کرد و ترانه ی سالهای جوانیش را می خواند . خمیازه کشیدم و گفتم : مامان از کی اینجایی ؟ - تازه اومدم - بابا کجاست ؟ - حمید ، بابات 10 ساله که مرده . چرا هر هفته می پرسی ؟ - سمیرا نیومده ؟ با نگاه معنا داری به چشم هایم خیره شد و من سرم را پایین انداختم . - چرا گریه کردی ؟ دلت واسه بابام تنگ شده ؟ - نه ! دلم واسه کتک خوردن تنگ شده باشه ؟ من خوب می دانستم دروغ می گوید . چون خودم همیشه دلم برای مادر تنگ می شد . مادر از پدرم کتک می خورد و چون از پس رضا و علی بر نمیامد ، عصبانیتش را سر من خالی می کرد . یک بار نزدیک بود از پشت بام بیفتم . هیچ وقت به کسی نگفتم چه قدر ترسیده بودم . هیچ وقت گریه نکردم . هنوز دلم برای مادر تنگ می شود و روز های هفته را تا روز ملاقات می شمارم و گوشه ی دفتر یادداشت می کنم . همه ی پرستار ها دفترم را می شناسند . دلم برای کتک هایش هم تنگ می شود . هنوز جای سیخ داغش روی کتفم معلوم است و هر سال بزرگ تر می شود . همیشه توی حمام مرا یاد گربه های باغ پشتی می اندازد ، یاد رضا و علی با آن پیت های نفت چهارشنبه سوری . گاهی صدای گربه هایی که توی آتش می سوختند توی حمام می پیچد . سمیرا از روی آتش می پرد و من می پرم توی آتش که گربه ها را بیرون بیاورم و دست هایم گر می گیرد .همه می خندند و من قدم ب لند می شود ، ریش در میاورم بعد میفتم توی حوض و خفه می شوم و پرستار از توی وان بیرونم می کشد . مادر مثل همیشه گوشه تخت نشسته و ترانه زمزمه می کند . هنوز هم توی چشم هایم با خجالت نگاه می کند . بعد از این همه سال وقتی خوابیده ام دست هایم را می بوسد . فکر می کند هنوز هم درد می کنند . من هیچ وقت به کسی نگفتم آن شب دست هایم امانم را بریده بود ، هیچ وقت نگفتم توی رخت خواب از حال رفتم . مادر می گفت بعد از اینکه مرا با کارد آشپزخانه توی حوض پر از خون پیدا کردند ، سمیرا رفت . نمی دانم چند سال بعد از آن چهارشنبه سوری بود که خودم را توی حوض انداختم ، حتی نمی دانم چرا زنده ماندم ، اما خوب می دانم سمیرا از خیلی وقت پیش با من قهر کرده بود و پیت های دست علی را به دست های سوخته ی من ترجیح داده بود . حالا سالهاست که من نباید چیزی از رضا و علی بدانم . نباید دلم برای سمیرا تنگ شود . نباید تنها حمام بروم . باید قرص هایم را سر وقت بخورم که گربه های باغ پشتی توی سرم نپرند و هیچ وقت کابوس هایم را برای کسی تعریف نکنم . سرم را زیر بالش می برم و گریه می کنم ، مادر دستش را روی کتفم می گذارد و نوازش می کند . درست روی زخم آن سال ها که می رسد ، بغضش می ترکد و ترانه نا تمام می ماند .
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |